غزل شمارهٔ ۲۹۲

در کوی تو لولیی، گدایی

آمد به امید مرحبایی

بر خاک درت گدای مسکین

با آنکه نرفته بود جایی

از دولت لطف تو، که عام است

محروم چراست بی‌نوایی؟

پیش که رود؟ کجا گریزد؟

از دست غمت شکسته پایی