غزل شمارهٔ ۲۹۹

همی گردم به گرد هر سرایی

نمی‌یابم نشان دوست جایی

وگر یابم دمی بوی وصالش

نیابم نیز آن دم را بقایی

وگر یک دم به وصلش خوش برآرم

گمارد در نفس بر من بلایی

وگر از عشق جانم بر لب آید

نگوید: چون شد آخر مبتلایی؟