قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - در مدح بهاء الدین زکریای ملتانی

روشنان آینهٔ دل چو مصفا بینند

روی دلدار در آن آینه پیدا بینند

از پس آینه دزدیده به رویش نگرند

جان فشانند بر او کان رخ زیبا بینند

چون بدیدند جمالش دل خود را پس از آن

ز آرزوی رخ او واله و شیدا بینند

عارفان چون که ز انوار یقین سرمه کشند

دوست را هر نفس اندر همه اشیا بینند