قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ - ایضاله

هنوز باغ جهان را نبود نام و نشان

که مست بودم از آن می که جام اوست جهان

به کام دوست می مهر دوست می‌خوردم

در آن نفس که ز جان جهان نبود نشان

به چشم یار رخ خوب یار می‌دیدم

در آن مقام که می‌زیستم به جان کسان

تبسم لب ساقی مرا شرابی داد

ز باده‌ای که شد از لطف او قدح خندان