مثنوی

آفت عاشقی نه از سر ماست

این بلا خود ز انبیا برخاست

داشت بر یوسف و زلیخا دست

در جهان خود ز دست عشق که رست؟

تا دلم را هوای باطل بود

جانم از ذوق عشق عاطل شد

چون ز سیمرغ دید شهپر عشق

همچو داود می‌زند در عشق