مثنوی

نکند جز که شوق دیدارت

خانهٔ صبر عاشقان غارت

آرزوی تو هردم از دل ریش

راتبی می‌برد به عادت خویش

نه فراغی به حسب حال منت

نه مجالی که بشنوم سخنت

سخنی کان از آن لب دلجوست

باد جانش فدا ، که جان داروست