غزل

عاشقی ترک خواب و خور کرده

جای خود را ز گریه تر کرده

حیرت حسن دوست جانش را

از تن خویش بی‌خبر کرده

دایم اندر نماز و روزهٔ عشق

درس عشاق را ز بر کرده

پیش تیر ارادت معشوق

جگر خویش را سپر کرده