غزل شمارهٔ ۳۴

باد بهار مرهم دلهای خسته است

گل مومیایی پر و بال شکسته است

شاخ از شکوفه پنبه سرانجام می‌کند

از بهر داغ لاله که در خون نشسته است

وقت است اگر ز پوست بر آیند غنچه‌ها

شیر شکوفه زهر هوا را شکسته است

زنجیریی است ابر که فریاد می‌کند

دیوانه‌ای است برق که از بند جسته است