غزل شمارهٔ ۴۲

چون سرو بغیر از کف افسوس، برم نیست

از توشه بجز دامن خود بر کمرم نیست

چون سیل درین دامن صحرای غریبی

غیر از کشش بحر دگر راهبرم نیست

از فرد روان خجلت صد قافله دارم

هر چند بجز درد طلب همسفرم نیست

چون آینه و آب نیم تشنهٔ هر عکس

نقشی که ز دل محو شود در نظرم نیست