غزل شمارهٔ ۴۳

مبند دل به حیاتی که جاودانی نیست

که زندگانی ده روزه زندگانی نیست

به چشم هر که سیه شد جهان ز رنج خمار

شراب تلخ کم از آب زندگانی نیست

ز شرم موی سفیدست هوشیاری من

وگرنه نشاهٔ مستی کم از جوانی نیست

جدا بود شکر و شیر، همچو روغن و آب

درین زمانه که آثار مهربانی نیست