غزل شمارهٔ ۵۱

آزادهٔ ما برگ سفر هیچ ندارد

جز دامن خالی به کمر هیچ ندارد

از سنگ بود بی‌ثمری دست حمایت

آسوده درختی که ثمر هیچ ندارد

از عالم پرشور مجو گوهر راحت

کاین بحر بجز موج خطر هیچ ندارد

بیهوده مسوزان نفس خویش چو غواص

کاین نه صدف پوچ، گهر هیچ ندارد