غزل شمارهٔ ۵۸

نه پشت پای بر اندیشه می‌توانم زد

نه این درخت غم از ریشه می‌توانم زد

به خصم گل زدن از دست من نمی‌آید

وگرنه بر سر خود تیشه می توانم زد

خوشم به زندگی تلخ همچو می، ورنه

برون چو رنگ ازین شیشه می‌توانم زد

اگر ز طعنهٔ عاجز کشی نیندیشم

به قلب چرخ جفاپیشه می‌توانم زد