غزل شمارهٔ ۷۲

فلک به آبلهٔ خار دیده می‌ماند

زمین به دامن در خون کشیده می‌ماند

طراوت از ثمر آسمانیان رفته است

ترنج ماه به نار کفیده می‌ماند

شکفته چون شوم از بوستان، که لاله و گل

به سینه‌های جراحت رسیده می‌ماند

زمین ساکن و خورشید آتشین جولان

به دست و زانوی ماتم‌رسیده می‌ماند