غزل شمارهٔ ۷۶

دیدهٔ ما سیر چشمان، شان دنیا بشکند

همچو جوهر نقش را آیینهٔ ما بشکند

بر سفال جسم لرزیدن ندارد حاصلی

این سبو امروز اگر نشکست، فردا بشکند

هر سر خاری کلید قفل چندین آبله است

وای بر آن کس که خاری بی‌محابا بشکند

از حباب ما گره در کار بحر افتاده است

می‌کشد دریا نفس هرگاه مارا بشکند!