غزل شمارهٔ ۸۳

پیرانه‌سر همای سعادت به من رسید

وقت زوال، سایهٔ دولت به من رسید

پیمانه‌ام ز رعشهٔ پیری به خاک ریخت

بعد از هزار دور که نوبت به من رسید

بی‌آسیا ز دانه چه لذت برد کسی؟

دندان نمانده بود چو نعمت به من رسید

شد مهربان سپهر به من آخر حیات

در وقت صبح، خواب فراغت به من رسید