غزل شمارهٔ ۱۰۱

شهری عشقم، چو مجنون در بیابان نیستم

اخگر دل‌زنده‌ام، محتاج دامان نیستم

شبنم خود را به همت می‌برم بر آسمان

در کمین جذبهٔ خورشید تابان نیستم

دور کردن منزل نزدیک را از عقل نیست

چون سکندر درتلاش آب حیوان نیستم

بوی یوسف می‌کشم از چشم چون دستار خویش

چشم بر راه صبا چون پیر کنعان نیستم