غزل شمارهٔ ۱۰۷

نه چون بید از تهیدستی درین گلزار می‌لرزم

که بر بی‌حاصلی می‌لرزم و بسیار می‌لرزم

ز بیخوابی مرا چون چشم انجم نیست پروایی

ز بیم چشم بد بر دیدهٔ بیدار می‌لرزم

به مستی می‌توان بر خود گوارا کرد هستی را

درین میخانه بر هر کس که شد هشیار می‌لرزم

به چشم ناشاسان گوهرم سیماب می‌آید

ز بس بر خویشتن از سردی بازار می‌لرزم