غزل شمارهٔ ۱۱۲

دو عالم شد ز یاد آن سمن سیما فراموشم

به خاطر آنچه می‌گردید، شد یکجا فراموشم

نمی‌گردد ز خاطر محو، چون مصرع بلند افتد

شدم خاک و نشد آن قامت رعنا فراموشم

چه فارغبال می‌گشتم درین عالم، اگر می‌شد

غم امروز چون اندیشهٔ فردا فراموشم

ز چشم آن کس که دور افتاد، گردد از فراموشان

من از خواری، به پیش چشم، از دلها فراموشم