غزل شمارهٔ ۱۱۶
میکنم دل خرج، تا سیمین بری پیدا کنم
میدهم جان، تا ز جان شیرینتری پیدا کنم
هیچ کم از شیخ صنعان نیست درد دین من
به که ننشینم ز پا تا کافری پیدا کنم
تا ز قتل من نپردازد به قتل دیگری
هر نفس چون شمع میخواهم سری پیدا کنم
رشتهٔ عمرم ز پیچ و تاب میگردد گره
تا ز کار درهم عالم، سری پیدا کنم