غزل شمارهٔ ۱۲۵
ما رخت خود به گوشهٔ عزلت کشیدهایم
دست از پیاله، پای ز صحبت کشیدهایم
مشکل به تازیانهٔ محشر روان شود
پایی که ما به دامن عزلت کشیدهایم
گردیده است سیلی صرصر به شمع ما
دامان هر که را به شفاعت کشیدهایم
صبح وطن به شیر مگر آورد برون
زهری که ما ز تلخی غربت کشیدهایم