غزل شمارهٔ ۱۲۸

ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم

موج ریگ خشک را آب روان پنداشتیم

شهپر پرواز ما خواهد کف افسوس شد

کز غلط بینی قفس را آشیان پنداشتیم

تا ورق برگشت، محضرها به خون ما نوشت

چون قلم آن را که با خود یکزبان پنداشتیم

بس که چون منصور بر ما زندگانی تلخ شد

دار خون آشام را دارالامان پنداشتیم