غزل شمارهٔ ۱۴۳

ما چو صبح از راست گفتاری علم در عالمیم

محرم آیینهٔ خورشید از پاس دمیم

دست افسوس است برگ ما و بار دل ثمر

ما درین بستانسرا گویا که نخل ماتمیم

مدتی آدم گل از نظارهٔ فردوس چید

ای بهشت عاشقان، آخر نه ما هم آدمیم؟

در ته یک پیرهن، چون بوی گل با برگ گل

هم ز یکدیگر جدا افتاده و هم با همیم