غزل شمارهٔ ۱۴۴

گردباد دامن صحرای بی‌سامانیم

هیچ کس را دل نمی‌سوزد به سرگردانیم

چون فلاخن سنگ باشد شهپر پرواز من

هست در وقت گرانبها سبک جولانیم

راز پنهانی که دارم در دل روشن، چو آب

بی‌تامل می‌توان خواند از خط پیشانیم

هر کجا باشم بغیر از گوشهٔ دل در جهان

گر همه پیراهن یوسف بود، زندانیم