غزل شمارهٔ ۱۵۲

مکن منع تماشایی ز دیدن

که این گل کم نمی‌گردد به چیدن

چو ابروی بتان محراب خود کن

کمانی را که نتوانی کشیدن

مرا از خرمن افلاک، چون چشم

پر کاهی است حاصل از پریدن

نگردد قطع راه عشق، بی‌شوق

به پای خفته نتوان ره بریدن