غزل شمارهٔ ۱۶۳

عقده‌ای نگشود آزادی ز کارم همچو سرو

ز یربار دل سرآمد روزگارم همچو سرو

محو نتوان ساختن از صفحهٔ خاطر مرا

مصرع برجستهٔ باغ و بهارم همچو سرو

خاطر آزادهٔ من فارغ است از انقلاب

دربهار و در خزان بر یک قرارم همچو سرو

تا به زانو پایم از گرد کدورت در گل است

گر چه دایم در کنار جویبارم همچو سرو