غزل شمارهٔ ۱۶۸

بهار گشت، ز خود عارفانه بیرون آی

اگر ز خود نتوانی، ز خانه بیرون آی

بود رفیق سبکروح تازیانهٔ شوق

نگشته است صبا تا روانه بیرون آی

اگر به کاهلی طبع برنمی‌آیی

ز خود به زور شراب شبانه بیرون آی

براق جاذبهٔ نوبهار آماده است

همین تو سعی کن از آستانه بیرون آی