غزل شمارهٔ ۱۸۰

دایم ستیزه با دل افگار می‌کنی

با لشکر شکسته چه پیکار می‌کنی؟

ای وای اگر به گربهٔ خونین برون دهم

خونی که در دلم تو ستمکار می‌کنی

شرمنده نیستی که به این دستگاه حسن

دل می‌بری ز مردم و انکار می‌کنی؟

یوسف به خانه روی ز بازار می‌کند

هر گه ز خانه روی به بازار می‌کنی