بخش ۱۵ - حکایت صبر عیار

شحنه‌ای گفت که عیاری را

مانده در حبس گرفتاری را،

بند بر پای، برون آوردند

بر سر جمع، سیاست کردند

شد ز بس چوب، چو انگشت سیاه

لیک بر نمد از او شعلهٔ آه

رخت از آن ورطه چو آورد برون

پیش یاران ز دهان کرد برون،