قصیدهٔ ۹

در شهربند مهر و وفا دلبری نماند

زیر کلاه عشق و حقیقت سری نماند

صاحبدلی چو نیست، چه سود از وجود دل؟

آیینه گو مباش چو اسکندری نماند

عشق آن چنان گداخت تنم را که بعد مرگ

بر خاک مرقدم کف خاکستری نماند

ای بلبل اسیر! به کنج قفس بساز

اکنون که از برای تو بال و پری نماند