قصیدهٔ ۲۷
بر تختگاه تجرد، سلطان نامورم من
با سیرت ملکوتی، در صورت بشرم من
این عالم بشری را من زادهٔ گل و خاکم
لیکن ز جان و دل پاک از عالم دگرم من
سلطان ملک فنایم، منصور دار بقایم
با یاد «هو»ست هوایم، وز خویش بیخبرم من
موجود و فانی فیالله، هستیپذیر و فناخواه
هم آفتابم و هم ماه، هم غصن و هم ثمرم من