قصیدهٔ ۲۸

مغز من اقلیم دانش، فکرتم بیدای او

سینه دریای هنر، دل گوهر یکتای او

شعر من انگیخته موجی است از دریای ذوق

من شناور چون نهنگان بر سر دریای او

اژدهای خامه‌ام در خوردن فرعون جهل

چون عصای موسوی پیچان و من موسای او

چون ز مژگان برگشایم خون به درد زاد و بوم

ارغوانی حله پوشد خاک مشک اندای او