قصیدهٔ ۳۴

بدرود گفت فر جوانی

سستی گرفت چیره‌زبانی

شد نرم همچو شاخهٔ سوسن

آن کلک همچو تیغ یمانی

شد خاکسار دست حوادث

آن آبدار گوهر کانی

شد آن عذار دلکش پژمان

گشت آن غرور و نخوت فانی