شمارهٔ ۱۸

آزرده‌ام به شکوه دل دلستان خود

کو تیغ که انتقام کشم از زبان خود

تیغ زبان برو چو کشیدم سرم مباد

چون لاله گر زبان نکشم از دهان خود

انگیختم غباری و آزردمش به جان

خاکم به سر ببین که چه کردم به جان خود

از غصهٔ درشتی خود با سگان او

خواهم به سنگ نرم کنم استخوان خود