شمارهٔ ۱۹

دل می‌شود هر روز خون تا او ز دل بیرون شود

امروز هم شد اندکی فردا ندانم چون شود

اشکی که می‌دارم نهان از غیرت اندر چشم‌تر

که برکشایم یک زمان روی زمین جیحون شود

گر من به گردون سر دهم دود تنور صبر را

از ریزش اشک ملک صد رخنه در گردون شود

خون در دلم رفت آنقدر از راز نازک پرده

کش پرده از هم می‌درد گر قطره‌ای افزون شود