شمارهٔ ۴۱

بود دی در چمن ای قبلهٔ حاجتمندان

دل ز هجر تو و وصل دگران در زندان

پر گره گشت درونم ز تحمل چون مار

بر جگر به سکه در آن حبس فشردم دندان

صد تن آنجا به نشاط و ز فراق تو مرا

غصه چندان که نخواهی و الم صد چندان

کام پر زهر و جگر پر نمک و دل پرخون

می‌نمودم به حریفان لب خود را خندان