شمارهٔ ۴۴

چند چشمت بسته بیند چشم سرگردان من

چشم بگشا ای بلاگردان چشمت جان من

جان مردم را خراشید آن که حک کرد از جفا

حرف راحت را ز برگ نرگس جانان من

تا چرا چشم تو پرخون باشد و از من پرآب

میشود کور از خجالت چشم خون‌افشان من

گشت مژگان تو یکدم خون چکان وز درد آن

مانده تا روز قیامت خون‌فشان مژگان من