شمارهٔ ۴۷

دلم آزاد از دامش نمی‌گردد چه دامست این

زبانم کوته از نامش نمی‌گردد چه نام است این

گر آید روز روشن ور رود دور از رخ و زلفش

نه من یابم که صبح است آن نه دل داند که شامست این

به کامم روز و شب در عاشقی اما به کام که

به کام آن که جان می‌یابد از مرگم چه کام است این

تو گرم عیش با غیر و مرا هر لحظه در خاطر

که می‌سوزد دلت بر من چه سوداهای خام است این