غزل شمارهٔ ۶

کسی ز روی چنان منع چون کند ما را

خدا برای چه داده است چشم بینا را

نشان ز عالم آوارگی نبود هنوز

که ساخت عشق تو آوارهٔ جهان ما را

درون پرده ازین بیشتر مباش ای گل

که نیست برگ و نوا بلبلا، شیدا را

هزار سلسله مو در پیت به خاک افتد

چو برقفا فکنی موی عنبر آسا را