غزل شمارهٔ ۷

که زد بر یاری ما چشم زخمی ای چنین یارا

که روزی شد پس از وصل چنان هجر چنین ما را

تو خود رفتی ولی باد جنون خواهد دواند از پی

بسان شعلهٔ آتش من مجنون رسوا را

تو خود رو در سفر کردی ولی صحرا سپر کردی

به صد شیدائی مجنون من مجنون شیدا را

فرس آهسته ران کاندر پیت از پویه فرسوده

قدمها تا به زانو گمرهان دشت پیما را