غزل شمارهٔ ۱۳

اگر دل بر صف مژگان سیاهی می‌زند خود را

که تنها ترک چشمش بر سپاهی می‌زند خود را

ز تابم می‌کشد اکثر نگاه دیر دیر او

که بر قلب دل من گاه گاهی می‌زند خود را

ندارد چون دل خود رای من تاب نظر چندان

چه بر شمشیر مردم کش نگاهی می‌زند خود را

گلی کز جنبش باد صبا آزرده می‌گردد

چرا بر تیغ آه بیگناهی می‌زند خود را