غزل شمارهٔ ۱۴

جهان آرا شدی چون ماه و ننمودی به من خود را

چو شمع ای سیم تن زین غصه خواهم سوختن خود را

بیا بر بام و با من یک سخن زان لعل نوشین کن

که خواهم بر سر کوی تو کشتن بی سخن خود را

من از دیوانگی تیغ زبان با چرخ خواهم زد

تو عاقل باش و بر تیغ زبان من مزن خود را

به من عهدی که در عهد از محبت بسته‌ای مشکن

به بد عهدی مگردان شهره‌ای پیمان شکن خود را