غزل شمارهٔ ۱۷

شب که ز گریه می‌کنم دجله کنار خویش را

می‌افکنم به بحر خون جسم نزار خویش را

باد سمند سر گشت بر تن خاکیم رسان

پاک کن از غبار من راهگذار خویش را

بر سردار چون روم بار تو بر دل حزین

در گذرانم از ثریا پایهٔ دار خویش را

در دل خاک از غمت آهی اگر برآورم

شعلهٔ آتشی کنم لوح مزار خویش را