غزل شمارهٔ ۲۱

روزگاری که رخت قبلهٔ جان بود مرا

روی دل تافته از هر دو جهان بود مرا

چند روزی که به سودای تو جان می‌دادم

حاصل از زندگی خویش همان بود مرا

یادباد آن که به خلوتگه وصلت شب و روز

دل سرا پردهٔ صد راز نهان بود مرا

یادباد آن که چو آغاز سخن می‌کردی

با تو صد زمزمه در زیر زبان بود مرا