غزل شمارهٔ ۲۳

به افسون محو کردی شکوه‌های بیکرانم را

بهرنوعی که بود ای نوش لب بسی زبانم را

به نیکی می‌بری نامم ولی چندان بدی با من

که گم می‌خواهی از روی زمین نام و نشانم را

به این خوش دل توان بودن که بهر مصلحت با من

نمائی دوستی و دوست داری دشمنانم را

گمانم بود کاخر آشنائی بر طرف سازی

شدی بیگانه خوش تا یقین کردی گمانم را