غزل شمارهٔ ۳۰

درهمی گرم غضب کرده نگاه که تو را

شعله‌ای آتشی افروخته آه که تو را

در پیت رخش که گرمست که غرق عرقی

عصمت افکنده در آتش به گناه که تو را

می‌رسی مظطرب از گر دره‌ای یوسف حسن

دهشت آورده دوان از لب چاه که تو را

می‌نماید که به قلبی زده‌ای یک تنه وای

در میان داشته آشوب سپاه که تو را