غزل شمارهٔ ۳۱

حوصله کو که دل دهم عشق جنون فزای را

سلسله بگسلم ز پا عقل گریزپای را

کو دلی و دلیرئی کز پی رونق جنون

شحنهٔ ملک دل کنم عشق ستیزه رای را

کو جگری و جراتی کز پی شور دل دگر

باعث فتنه‌ای کنم دیدهٔ فتنه زای را

کوتهی و تهوری تا شده همنشین غیر

سیر کنم ز صحبت آن هم دم دل‌ربای را