غزل شمارهٔ ۳۹

به صد اندیشه افکند امشبم آن تیز دیدنها

در اثنای نگاه تیز تیز آن لب گزیدنها

ز بس بر جستم در رقص دارد چون سپند امشب

به سویم گرم از شست آن ناوک رسیدنها

زبان زینهار افتد ز کار از بس که آید خوش

از آن بی‌باک در بد مستی آن خنجر کشیدنها

برآرد خاصه وقتی گوی بیرون بردن از میدان

غریو از مردم آن چابک ز پشت زین خمیدنها