غزل شمارهٔ ۴۱

دیشبش در خواب دیدم با رخ چون آفتاب

آن چنان فرخ شبی دیگر نمی‌بینم به خواب

بسته آتش‌پارهٔ من تیغ و من حیران که چون

بسته باشد در میان آتش سوزنده آب

خانه‌ها در بادخواهد شد چه از دریای چشم

خیمه‌ها بیرون زند خیل سرشگم چون حباب

تا قضا بازار حسنت گرم کرد از دست تو

آنقدر در آتش افتادم که افتاد از حساب