غزل شمارهٔ ۵۷

هلالی بودی اول صد بلند اختر هوادارت

کنون ماه تمامی ناتمامی آن چنان یارت

به آب دیده پروردم نهالت را چه دانستم

که بر هربی بصر بارد ثرم نخل ثمر بارت

هنوزت بوی شیر از غنچهٔ سیراب می‌آید

که بود از شیرهٔ جانم غذای چشم خون‌خوارت

هنوزت دایه میزد شانه بر سنبل که من خود را

نمی‌دیدم به حال خویش و می‌دیدم گرفتارت