غزل شمارهٔ ۸۲

حرف عشقت مگر امشب ز یکی سرزده است

که حیا این همه آتش به گلت در زده است

زده جام غضب آن غمزه مگر غمزده‌ای

طاق ابروی تو را گفته و ساغر زده است

شعلهٔ شمع جمالت شده برهم زده آه

مرغ روح که به پیرامن آن پرزده است

خونت از غیرت اشک که به جوش است که باز

گل تبخاله ز شیرین رطبت سرزده است